سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سلامی د یگر

یکشنبه 85 دی 24 ساعت 8:22 عصر

بسم رب ناظر.........

    .........اهای بچه ها .....اره بچه ها با شما هستم... اشتباه نمی کنید درسته ما اومدیم.اره خودی هستیم از این پس مطالب حسن را از همین

 وبلاگ با هم دنبال می کنیم.

............زندگی نامه                                                                                                                                               

...........خاطرات

...........مقالات چاپ شده در نشریات

..........دست نوشته های مکتوب از 10 سالگی تا.....

پس با ما باشید تا جریان فرهنگی شروع شده را با هم دنبال کنیم باشد که......... 

یا محمدو علی

بیت حسن ک.نظری(امُل جان)


نوشته شده توسط : حسن ک.نظری(امٌل جان)

نظرات دیگران [ نظر]


ثبت است بر جریده عالم دوام ما

شنبه 85 دی 23 ساعت 1:20 صبح

سنستدرجهم من حیث لا یعلمون   (قلم 44)

قالوا بلی روز الست ،ما را با ابتلا اشنا نمود پس تسلیم،تسلیم ........

  .............این بار در دارستان دنیا وکویرستان معرفت دارالقرار معنایی دگر گرفت . دار القراری که از  آن فراریان نفس و نفسانیت است که ره به دار الشفا می برند. 

آری دارالعلم اینجا همان معرفت حسین علیه السلام  است که از راه دار الزمان باید گذشت که همان دار الزمانی ماست.

بیاییم غالب تهی کرده تا همراه با کاروان عارفان عرفه به دارالشهاده ی کربلا برویم .

حق و وظیفه اینست که مراتب تشکر و تعزر خود را از مدیریت پارسی بلاگ و انجمن توسعه وبلاگ دینی وتمام اعضای حلقه ی رندان فرهنگی

(وبلاگ نویسان )اعلام نموده که تحمل این مصیبت عظمی را بر ما آسان نمودند. 

و الحمداله اولاً و اخراً 

یا محمد و  علی    

                                                                                                                                                 بیت حسن ک .نظری (امُل جان )                                           


نوشته شده توسط : حسن ک.نظری(امٌل جان)

نظرات دیگران [ نظر]


آنها که ایمان آوردند و کار های شایسته کردند پاکیزه ترین زندگی نصیبشان می شود و سر انجام ها . ( رعد - 29 )

یا نور لیس کمثلهی نور یا نور قبل کل نور یا نور بعد نور یا نور من نور ... من نور ... الی نور ....
هیچ وقت فکر نمی کردم آخرین را من بنویسم .... منی که خودم اولین را بر تو نوشتم .... ....
رفیق با مرام همه چیزش را پای رفاقت می دهد .... ذفیق با مرام تک خوری نمی کند ... تک می ماند .. تک می رود ... ...
باز آخرین نفر بودم ... تازه بعد از سوم فهمیدم .. تو این 3 روز چه قدر به من خندیدی ... پس گوش کن :

برادر جان چه میدانستم ، چه می دانستم که زمانی تو مرا بر خود می گذاری تا باشم . تا باشم و بشوم . بشوم و بمانم . تا بمانم بر آنچه مقصدم است . و هنوز نمیدانم که باشم ؟ بشوم ؟ بمانم ؟ در کجای قصه ام  ؟ مانده ام که  در آن هستم یا فقط در آن می گذرم ؟ مقصد کجا بود ؟ نگفتی آخرش مقصد من کجا بود ؟ مال تو کجا بود ؟ شاید گفتی و در خواب روزگار گم شد .  می دانی ؟ خواب را هنوز ندیده ام ؟
روزگاری ست که نمی دانم هستم یا که هست مرا هست . اصلا خواب مرا می خوابد یا من خواب را . شاید من خواب را می بافم .
خسته نیستم . خستگی  مرا خسته کرده است ؟! برادر جان  نگفتی چگونه خستگی را خسته می کردی .
چشمانت خواب را می ترساند . یادم نیست که خواب حتی از کنار چشمانت گذر کرده باشد . خودت می گفتی . یادت هست؟ : (ترسی که در نگاه کسان است ، خواب را از چشمانشان می رهاند . من نیز از ترس نگاه آنان می ترسم و خواب ندارم . )شاید خواب هم از ما می ترسد .
برادر جان می دانی چه کرده ای ، چه کرده ای با دل من ؟
 دلتنگ نشده ای . بر آنچه سال های درازی ست که نیست . آنچه که هست ولی نیست و هستِ نیستی از هستی خودش است . حکما  که همه چیز هم که آشکار شود ، دستش را زیر سر این هستی و نیستی خواهی دید .
این بار از میان جنگ عقل و دل ، عقل می گوید دل را می خواهم و دل می گوید عقل را . همه چیز مثبت است . همه چیز این بار دو دو تا ، چهارتایی است . همان که تو می خواستی من را به قاعده اش در آوری ! حال آنکه خودت در هیچ قاعده ای نبودی !؟ حتی همان چهار طاقی دل ، که نازش را می کشیدی ...
آخ برادر جان ، دیگر نمی دانم که چه می خواهم بگویم . از اول هم نمی دانستم !؟ حرف مرا می گفت . خودش می خواند . من دنبالش می دویدم . می دانی ؟ وقتی فکر می کنم هم ، می بینم من به دنبالش می دویدم . ولی این با دویدن حالا توفیر دارد . آخرش هم که او دنبال من می کند من دستشویی ام می گیرد . وقت شکار است خوب .
می گویم برادر جان تو که این گونه ها نبودی ؟  تو از تو ، تا به من ، همیشه همین بودی که بودی . به  قولی : طاقت می بست .  جفت 6  در پیشانی ات نوشته شده بود . در همه چیزت . آمدنت . بودنت . بودنت و آخر ، حتی در رفتنت . در، بر من ماندنت هم
، تاست جایزه آورد .
در این بین جای کسی را خالی نمی بینی ؟

جای همان را ، همان که سا لها ماند ، ماند و نیاز را ، خواهش را ، به لحظه های تو ، فراموش کرد و نرفت .
همان که همیشه در کنار تو و پشت سرت بود . به قول خودم ، او ، درون تو بود و همین بود که چپت همیشه پر بود . یادت هست ؟ او هنوز می سوزد ... می سوزد از آخرین نگاهت که ...
حکمت کار هایت را هنوز نمی فهمم .
برادر جان ... خوب رفتی ها .... 
چهار شنبه 20/10/85  از ساعت 14:30 الی 16 در مسجد صاحب الزمان  واقغ در خ دماوند . ایستگاه منصور آباد . خ شهید نبی ئیان ( 10 متری بانک ) ....
 
 آخرین یادداشت ات :
خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند به نگاری برسد
 هاتف ( رفیق نیمه راهت )
یا حق

نوشته شده توسط : حسن ک.نظری(امٌل جان)

نظرات دیگران [ نظر]


<   <<   11   12   13   14   15   >>   >